شنیدم که شاعری می گفت : ۱
« آزادی به از بند
چه با لبخند
چه بی لبخند » ۱
قبول ندارم... ۱
...
آزادی یعنی لبخند... ۱
---------------------------------------------------------------------
و اما رباعی : ۱
انگار پرنده شوق آواز نداشت
دیوار دلش پنجره ی باز نداشت
تا سقف قفس پرید...آخر فهمید
هر پر زدنی معنی پرواز نداشت
آذر ۱۳۸۶ - تهران
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:52  توسط حمیدرضا عزیزی
|
آنچه در پی می آید اولین ( و در واقع اولین و دومین ! ) تجربه های من در زمینه ی رباعی است.حاصل لحظه های ملال آور کلاس اندیشه های سیاسی در غرب ! ن
کمی و کاستی را به بی تجربگی ام ببخشایید.
-------------------------------------------------
۱
صد بار شکستم و نبودی ، بانو ! ن
از خواب ترانه می سرودی ، بانو ! ن
آری ، تو ندیدی ، و چنین باید سوخت: ن
بی منت خاکستر و دودی...بانو ! ن
۲
بعد از تو به فرق زندگی آوارم
غرق عطشم ، تشنه ی طعم ِ دارم
لحظه...لحظه...بخار شد خاطره ها
شاعر شدم و غزل غزل می بارم
آبان ۱۳۸۶ - تهران
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:3  توسط حمیدرضا عزیزی
|
