دیگر برای عشق مجالی نمانده است
یعنی برای حادثه حالی نمانده است
ماهم ورای دست رسیدن که نیست ، حیف
دیگر برای حمله خیالی نمانده است...
غزلی که در ادامه می آید از دو بیت فوق الهام گرفته شده است. این غزل را به سراینده این دو بیت ، یار دیروز و هنوز - حسین کرمانی - تقدیم می کنم :
شهر ، پر حادثه ، اما افسوس ، حرمت حادثه دیگر مرده
در خسوفی ابدی ماند پلنگ ، شوق یک خیزش در سر... مرده
شهر ما شهر توهّم ، اعجاب ، « هست » با « هست » تفاوت دارد
خبری تازه شنیدم : قابیل از غم مرگ برادر مرده !
ساکن کنج قفس آبادیم - اگر از ما اثری می جویی-
چه شنیدم ؟! تو چه گفتی ؟! پرواز؟!... سال ها هست که این پَر مرده
خُب... بیا...اما از شهر طلا دیگر افسانه ی بیهوده مخوان
همه جا زمزمه ی انکار است ، بین این مردم ِ باور مرده
پنجره رو به تباهی باز است ، پُر اکسیژن مرگ است هوا
شاعر خسته ! نفس می جویی توی این شهر سراسر مرده ؟!
زندگی شاید یک بازی بود ، ما چه بی تجربه بازی کردیم
بغض و شب گریه و حسرت بی پَر... خنده پَر، عشق ، خدا پَر... مرده ؟!
بانگی از دور: دگر قصه بس است ، همه خوابند ، تو هم تخت بخواب
شب دراز است و قلندر...
افسوس
شب دراز است و قلندر...
مرده
تیر ۱۳۸۶ - بجنورد
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:43  توسط حمیدرضا عزیزی
|
این شفق است یا فلق؟! مغرب و مشرقم بگو ! ا
من به کجا رسیده ام؟! جان دقایقم بگو ! ا
یا به زوال می روم ، یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا ! بگو که عاشقم ! بگو !... ا
«محمد علی بهمنی»
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:7  توسط حمیدرضا عزیزی
