تبليغاتX
شبگیر
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم / شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386

صحبتای یکی از دوستان باعث شد سری به ترانه های قدیمی ! بزنم.این پست رو هم به همون دوست عزیز- سید ایمان پور حسینی - تقدیم می کنم : 

 

اسیر خاک

 

من همون نهال خشکم که تو دست خاک اسیرم

بی تو عمر من تمومه ، امروز و فردا می میرم

من همونم که یه روزی پر از جوونه بودم

فارغ از گردش ماه و گذرزمونه بودم

توی باغی خونه داشتم پر از گلای زیبا

توی یک باغ بهشتی که قشنگ بود مث رویا

همدمم پرنده ها و گلای بنفشه بودن

همه با هم واسه ی من شعر زندگی سرودن

نه غم تشنگی داشتم ؛ نه غم دوری آفتاب

شب من پر از ستاره ، پر روشنی مهتاب

ولی روزگار نتونست خوشی منو بینه

اون نخواست جایی باشم که بهترین جا رو زمینه

دست باغبون یه روزی منو از ریشه در آورد

برای رفتن از اونجا ، واسه من گلدونی آورد

ریشه ی زخمی من رو کاشت تو خاک خشک گلدون

خاک خشکی مث خاک داغ و بی روح بیابون

منو با چند تا گل سرخ بردن از اون آشیونه

ما رو کاشتن واسه زینت توی باغچه ی یه خونه

توی یک باغچه ی کوچیک که نه گل داشت ، نه درخنی

روزای من می گذشتن ، آروم آروم و به سختی

تا که یک روز توی باغچه یه نهال تازه دیدم

من برای اولین بار مزه ی عشقو چشیدم

اون نهال نو تو بودی که شدی زندگی من

همه ی عشق و امیدم ، همدم بی کسی من

خاطرات باغ و گل ها ، دیگه از خاطر من رفت

جز تو هر عشقی که داشتم همگی از سر من رفت

با تو خوش بودم و خرم ، پر سبزی و طراوت

تا یه روز چند تا غریبه تو رو بردن به اسارت

تو رو بردن تا بکارن توی یک باغچه ی دیگه...

خیلی وقته کسی از عشق واسه من قصه نمی گه

رفتنت شروع زجر و غم و غصه های من بود

روز آغاز زوال و مرگ بی صدای من بود

حالا یه نهال خشکم ، که تو دست خاک اسیرم

بی تو عمر من تمومه ، امروز و فردا می میرم

 

 

                                                  دی ۱۳۸۱- بجنورد

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:50  توسط حمیدرضا عزیزی  | 

چهارشنبه سوم مرداد 1386

ناسروده

 

خالی تر از سکوتم ، از نا سروده سرشار

حالا چه مانده از من ؟... یک مشت شعر بیمار

انبوهی از ترانه ، با یاد صبح روشن

اما... امید باطل... شب دائمی ست انگار

با تار و پود این شب باید غزل ببافم

وقتی که شکل خورشید ، نقشی ست روی دیوار

دیگر مجال گریه از درد عاشقی نیست

بار ترانه ها را از دوش عشق بردار

بوی لجن گرفته انبوه خاطراتم

دیروز: رنگ وحشت ، فردا: دوباره تکرار

وقتی به جرم پرواز باید قفس نشین شد

پرواز را پرنده ! دیگر به ذهن مسپار 1

شاید از ابتدا هم تقدیر من سفر بود

کوچی بدون مقصد از سرزمین پندار

از پوچ پوچ رویا ، تا پیچ پیچ کابوس

از شوق زنده بودن... تا خنده ای سرِ دار

 

         

                                  خرداد 1386- تهران

 

-------------------------------------------------------------------------------------

1- پرواز را به خاطر بسپار / پرنده مردنی ست...

                                                            « فروغ فرخزاد »

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:44  توسط حمیدرضا عزیزی  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://shabgeer.blogfa.com