تبليغاتX
شبگیر
ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم / شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم
سه شنبه یکم خرداد 1386

                                  « سلامی به حافظ »

 

با سلامی به تو ای رند خراباتی مست !

شاعر قند بیانی که پس از صدها سال

گرد تاریخ بر آیینه ی شعرت ننشست

با توام پیر طریق !

با من گمشده ی خسته ی وامانده بگو

که هنوز آیا در دیر مغان

آتش طوری هست؟

من از این شهر جنون خیز سیه بیزارم

با خودم می گویم:

چه کس آورد « در این دیر خراب آبادم» ؟

خسته از حجم سکوتم اما

چه کنم؟

یکی از خیل همین مردم بی فریادم

گوش کن ، با تو حدیثی دارم

تا بدانی که چرا دلگیرم

من از این دوره ی بیداد گری

من از این وادی پست

...

حافظ ! از عشق مپرس

قصه های هوس و عشق دروغین ، امروز

قصه ی تکرار است

ما هم افسانه ی اسکندر و دارا نشنیدیم اما

قصه ی مهر و وفا نیز امروز

سخت بی بازار است

هر دلی

در پی آزار است

راستی یادت هست

که شعارت این بود:

« جانب عشق عزیز است ، فرو مگذارش » ؟!

شاعر عاشق دیروز ، امروز

شده نفرین همه ی اشعارش

گاه می اندیشم

شاید او حق دارد

آخر

در دوره ی تو

اندکی غیرت بود

ولی امروز، رقیب

هر شب از « کوچه ی معشوقه ی ما » می گذرد ، مست و خراب

غیرتی نیست در این کوچه و در دیوارش !

 

حافظ از شادی و از خنده ی مستانه مپرس

خاطرت هست آیا ؟

هر زمان که غم و اندوه زمان در کارت

گرهی می افکند

تو چنین می گفتی:

« خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم »

حال برخیز و ببین

که در میکده ها را بستند

همه اسباب طرب بشکستند

تا که از شادی خلق

خاطر غصه مکدر نشود !

در چهل گوشه ی شهر

محتسب ها بسیار

همگی گوش به زنگ

تا مبادا سخن از باده ی ناب

- ناب اینک نایاب -

اندکی خاطره ی شاعر بی خاطره را مست کند

یا که حتی در شعر

فارغ از هر چه که بود

هر چه که هست

                   کند

 

حافظ ! از سیر  سلوک

حافظ ! از عارف شوریده مپرس

بینوا عارف شوریده ی مست

تکه نانی در دست

در ته کوچه ی تنهایی مرد

« گوهر مخزن اسرار » کجا ؟!

« پیر مغان » دیگر کیست ؟!

در خرابات مغان نور خدا را کشتند

از کسی پرسیدم

پاسخم داد که نورش

چشم را می آزرد

گاه می اندیشم:

اگر « آن یار کزو گشت سر دار بلند »

در میان ما بود

باز با صوت الهی

به تکرار

اناالحق می گفت ؟

 

حافظ ! از...

نه...دگر هیچ مپرس

سرزمینی که در آن عشق

                              شادی

                                    و خدا

                                          بی معناست

تو بگو

بیش از این جای چه پرسش دارد؟

اصلاً این دغدغه ها بی معناست

برو حافظ ! برو آسوده بخواب

برو خوش باش تو هم

که در این ویرانه

قحط گوش شنواست

چشم را باید بست

و همان طور که آن شاعر آگاه – مصدق – می گفت:

« فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم »

 

 

 

                                          تهران - آذر۱۳۸۵

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:54  توسط حمیدرضا عزیزی  | 

Copyright © All Rights Reserved for http://shabgeer.blogfa.com