سلام.
اول اینکه سال نو رو به همه تبریک میگم. امیدوارم سالی سرشاز از سلامتی و موفقیت و شادی باشه.
دوم اینکه...اینکه چرا رفتم و چطور شد که برگشتم داستانش مفصله. شاید باید یه وبلاگ جداگانه واسش در نظر بگیرم که بگم « این آمدن و رفتنم از بهر چه بود » !
گفته بودم یا با روز بر میگردم ، یا روز می شم و برمی گردم. روز شدن که...راه دوریه. دارم سعی می کنم راه بیفتم. امیدوارم گم نشم :
همتم بدرقه ی راه کن ای طایر قدس که دراز است ره مقصد و من نو سفرم
اما این که الان روزه یا نه...نمی دونم !...به این امید اومدم که « نوروز » ، واقعاْ شروع یه روز نو باشه.
باید دید.
و بالاخره این که از همه ی دوستان عزیزم که تو این مدت مستقیم و غیر مستقیم سراغمو گرفتن ، واسم نگران شدن... بهم لطف داشتن ، صمیمانه تشکر می کنم.هر چند که تشکر واژه ی خیلی کوچیکیه.
با توجه به این که من به همه ی لینک های قبلی وبلاگ دسترسی نداشتم ممکنه نام بعضی از دوستان از قلم افتاده باشه.اگه این طوره لطف کنید و اطلاع بدید تا من شرمنده تون نباشم.
در پناه حق ، سربلند و پیروز باشید.
دوست کوچک شما : شبگیر
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:45  توسط حمیدرضا عزیزی
|
پهلوونای قصه
دوره دیگه دوره ی عاشقا نیست عصر جنون به سررسیده مجنون
دیگه کسی به یاد چشم لیلی پا نمیذاره توی عرصه ی خون
شور تو دیگه نیست تو قصه ، فرهاد تیشه ی تو گم شده تو دل کوه
دیگه دلی برای عشق شیرین نمیشه از غصه ی دوری انبوه
آهای آهای پهلوونای عاشق
از خواب تلخ قصه ها بیدار شید
برای خلق قصه ای دوباره
وقتشه که دوباره دست به کار شید
دوره ی مردونگیا سر اومد بیرون بیا از دل قصه رستم
دنبال رد پایی از یه انسان خط به خط شاهنامه ها رو جستم
خلوص وپاکی دیگه مرد سیاوش مردا پر از ریا و در پی سود
کسی واسه اثبات بی گناهیش نمیگذره از کوه آتش و دود
آهای آهای پهلوونای فاتح
از گور تنگ قصه ها بلند شید
اینجا پرازدیوای مرگ وغصه س
آینه ی ایمان پر خاک تردید...
باید که مجنون شد ودرپی عشق میون صحرای جنون قدم زد
باید که با تیشه ی عشق فرهاد نقش دلو رو کوه غم رقم زد
باید که رستم بود وبا یه فریاد لرزه به کاخ دیو حیله انداخت
باید که مرد بود و مث سیاوش واسه حقیقت ، همه هستی روباخت
آهای آهای پهلوونای امروز
وقتشه که از خواب مرگ بیدار شیم
از توی قصه ها کسی نمی آد
من و تو باید اینجا دست به کارشیم
فصل شکار گریه
صندوق در بسته ی دل دوباره از غصه پره
کلید گریه هم دیگه به قفل ما نمی خوره
دل حالا داغ عطشه واسه یه جرعه درددل
کجاس یه هم پیاله تا واسش غماشو بشمره؟
به کی بگم که گم شدم تو ازدحام سایه ها؟
خودم شدم یه سایه ای مثل تمام سایه ها
دلم می خواد پیدا بشم، آفتاب چشمای توکو؟
که می شکنه با یه نگات هیبت نام سایه ها
به کی بگم؟...که می دونم گلایه ها بی اثره
خوب می دونم آفتاب تو از شب من نمی گذره
بغض شبای بی تو رو ترانه می کنم ولی
کسی برای خنده هم ترانه مو نمی خره
تو آسمون لحظه هام نشونی از پرنده نیست
اینجا زمسونه عزیز، فصل شکار خنده نیست
می خوام دوباره با نگات بازی "دل یا پوچ" کنم
هر چی دله سهم چشات، که بخت ما برنده نیست
از توی دریای خیال یه قطره آه سهم منه
از کوه لحظه های شاد یه دونه کاه سهم منه
قلب تو مال دیگرون، فقط نگات نصیب ماست
شاید گناه باشه ولی همین گناه سهم منه
ببین هنوز به یاد تو ترانه بارونه شبام
صدامو بشنو که هنوزعطرعطش داره صدام
دلم هنوز منتظره...شاید واسه یه معجزه
اما نه! معجزه تویی، که گفتی هیچ وقت نمیام
با سیاستی که قلبت واسه ما پیاده کرده
از خزانه ی دو چشمات ، سهم ما عذاب و درده
روح استبدادی تو دیگه اهل گفتمان نیست
چه ثمر از اون همه بحث ؟ همه بی نتیجه باقیست
کار مجلس دل تو تنها تقسیم عذابه
تویی و این همه عاشق ، حال ملتت خرابه
خبر روزنامه اینه : انحلال حزب خنده
سلب آزادی هر کس که به چشمات دل می بنده
واسه حفظ اقتدارت عاشقی مسئله سازه
واسه اینه که دل تو پیش هیچ کس نمی بازه
دور مرزای دل تو سد محکم غروره
توی این دیوار حائل ، هیچ دری نیست ، بی عبوره
واسه بیرون اومدن از زیر استعمار تو
سازمان دلای متحدم جواب نداد
دیکتاتور! ارتش زلفات دلمو آتیش زده
پرچم کشور دل پاره شد و رفته به باد
با سیاستی که قلبت واسه ما پیاده کرده
راه سازشی نمونده ، لحظه ، لحظه ی نبرده
روح انقلابی من در تدارک یه جنگه
حالا تنها راه رستن آشنا شدن به سنگه
تو که کاخ غرورت بی غم وغصه نشستی
با حکومت نظامی راه عاشقاتو بستی
تو که می گفتی که عشقت قسمت ماس از عدالت
پس چی شد که یک نگاهم شد واسه شما جسارت؟!
دیگه راه سازشی نیست ، حالا وقت انقلابه
وعده های رنگارنگت حالا می دونم ، سرابه
واسه حاکمیت عشق گرچه می دونم که دیره
اما روح نفی سلطه نباید اینجا بمیره
واسه بیرون اومدن از زیر استعمار تو
سازمان دلای متحدم جواب نداد
دیکتاتور! ارتش زلفات دلمو آتیش زده
پرچم کشور دل پاره شد و رفته به باد
شعر بی اجازه
تو که روحت از ترانه س نگو از قتل ترانه
نگو از تبعید عشق و غزلای عاشقانه
نگو از بستگی خاک ، که تو آسمون ترینی
تو یه شاعری ، یه عاشق، توبخوای نخوای همینی
نگو که عشقوسپردی به شبای رفته از یاد
نگو که واسه سرودن دل تو بهونه میخواد...
نمیگم دوباره برگرد به شبای درد و غصه
نمیگم خاطره هارو باز بخون مثل یه قصه
نمیگم اسیر غم شو واسه ی غزل سرودن
میدونم که خاطراتت پر رنج و غصه بودن
اما گاهی یه تبسم میشه یک بهونه ی ناب
شعرهمین گریه و خنده س، لحظه های نابودریاب
تو نذار بی اعتنایی لب شعرتو بدوزه
مخمل احساس پاکت گر بگیره و بسوزه
دیگه به قلب قشنگت نگو عشق غیر مجازه
تازه شو با یه ترانه، یا یه شعر بی اجازه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:27  توسط حمیدرضا عزیزی
|
برای یک دوست
تو که هم بغض دل غم زده ی ما شده ای
همچو خورشید غزل
روشنی بخش شب بی غزلی ها شده ای
تو که گویی ز دل این برهوت
همچو یک گل – گل امید – شکوفا شده ای
سخن از رفتنت از بهر چه بود؟
شعر های تو چنان معجزه ای
محض اثبات حقانیت مذهب عشق
میتواند به شب کور دلان
برقی از شعله ی ایمان به حقیقت بزند
تو چنین فرض بکن
منم آن کور دل کافر وامانده از عشق
ای پیمبر تو رسالت داری
برق ایمان به شب من بزنی
تو نباشی دگر از عشق چه سود؟
نگرانی
نگرانی که در این شهر شلوغ
سیل آلودگی و دود و دم و...تنهایی
خانه ی شعر تو را
ز اساسش بکند
نگرانی که تب تابش خورشید سکوت
چشمه ی طبع غزل را به دلت خشک کند
من سر آن دارم
کاخی از شعر بسازم که دگر
سیل تنهایی و غم ریشه کن آن نشود
ابری از عشق به سرتاسر گیتی بکشانم که از آن
طبع شعر تو ز باران غزل خیس شود...
تو فقط باش
فقط باش و مرا یاورباش
در کنار من باش
زنده ام کن ای دوست
گشته ام صدهابار
نفس گرم مسیحایی تو
جز خودت نزد کسی هیچ نبود
برای یک عشق
چه شبی بود آن شب
که برایت گفتم:
تو فقط باش
فقط باش و مرا یاور باش
و تو هستی اما
رد پایت روزی
در دل جاده ی ایام نهان خواهد شد...
من در آن روز کجا خواهم بود؟
-------------------------------------------------------------------------------------
برای یک...
و تو رفتی اما
رد پایت به دل جاده ی خاطره باقی مانده ست
رد عشقت به دل خسته ی من
با خودم میگفتم:
من در این روز کجا خواهم بود؟
حال اینجا هستم:
خانه ای سرخ تر از حادثه ی هر شبه ی گریه ی من
و اتاقی به سیاهی همه فاصله ها
و خیالت
و خیالت
و خیال...
" برزخ خاطره ها "
به جرم دزدیدن گوهر نگاه از صندوق چشمانت
به حبس ابد در زندان عشقت محکوم شدم...
کاش این زندان ، انفرادی باشد !
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:24  توسط حمیدرضا عزیزی
|
بانوی غزل
من از نگاه پاک تو به این غزل رسده ام
بلوغ یک ترانه را به شعر خویش دیده ام
تو در دکان عاشقی غزل فروش گشته ای
منم که از نگاه تو غم و غزل خریده ام
ملول و خسته بودم از ردای کهنه ی سکوت
به حرمت صدای تو سکوت را دریده ام
شراب واژه های نو ، گلوی خشک شعر من
تو آمدی و واژه را غزل غزل چشیده ام
نگاه کن، که شاعر از نگاه زاده می شود
ببین و افتخار کن که : شاعر آفریده ام
تویی تجسم غزل ، خدای شاعرانگی
هنوز بنده ی توام ، نگوکه پا کشیده ام
ترانه ها فدای تو ، فدای بانوی غزل
که از نگاه پاک تو به این غزل رسیده ام
شب مرگ
وقتی غمم در آینه تکثیر میشود
حتی نفس ، چو بغض ، گلو گیر میشود
من، شب ، نبود تو واین اتاق سرد
کابوس های هر شبه تعبیر میشود
روحم به جرم خاطره بازی ، به جرم عشق
در قعر چاه فاصله زنجیر میشود
میمیرم امشب و توازاین بی خبر که صبح
حتی برای فاتحه هم دیر میشود
هر جمعه شب بیا سرخاکم غزل بخوان
شعرت برای مرده چو اکسیر میشود
إقراء باِ سم دل همه ی آیه های عشق
این سوره با نگاه تو تفسیر میشود
یاد دو چشم روشن تو بعد مرگ هم
در قاب عکس خاطره تصویر میشود...
امشب غمی در آینه تکثیر میشود
مرغ غزل دوباره زمین گیر میشود
آری عزیز، مرگ کلام مقدسی ست
وقتی عذاب هر شبه تقدیر میشود
شبانه ها
ترانه های بی تپش ، سرود های بی صدا
حدیث مرگ شاعری ، همان حدیث آشنا
ببین که خرد میشوم از انفجار یک سکوت
بگو چگونه بگذرم از این زوال بی صدا؟
بگو چگونه بگذرم از این سراب خاطره؟
هنوز زخمی غمم ، هنوز عاشق شما
تو رفتی ومن وشب ومن وشب ومن وشب و...
مرورخاطرات تو، من وشب و شبانه ها
دوباره از خیال تو غزل اجاره میکنم
شبیه شعر میکنم دقیقه های بی تو را
میان کو چه های شب ، در امتداد یاد تو
دوباره میرسم به تو، به من و آن دوردپا
که باز عبور میکنند از آن پل همیشگی
هنوز عطر بوسه را به یاد دارد این فضا
شبی به رنگ خنده و شبی شبیه غم شدی
نگاه کن به فاصله که از کجاست تا کجا !
ومن شبیه شاعری که یاد بانوی غزل
تمام شعر او شده...ومیرسد به انتها...
دوباره
دوباره باز حکایت به انتها نرسید
هنوز نیمه تمام است و یک شروع جدید
وقصه ام به درازا کشید تا آخر
کلاغ در به در قصه هم به خانه رسید
هزارو یک شب ازاین ماجرا گذشت و هنوز
هزارویک شب دیگر به جاست بی تردید
هزارویک شب غصه ، هزارویک شب اشک
هزارویک شب مبهم ، دوباره بیم و امید
دوباره قصه ی تکراری سکوتی گنگ
و حرف های نگفته که بر لبم خشکید
هزار شاید و اما ، هزار چون و چرا
که ماند در دل و از فرط ماندگی پوسید
دوباره دفتر شعرم کتاب میشود از
رباعیات غزل سان ، ترانه های سپید...
دوباره رفتن این راه رفته آسان نیست:
سلوک چشمه ی آبی به مقصد خورشید
به این تسلسل باطل ، به این حکایت پوچ
دوباره باز شنیدم زمانه می خندید
ببین که شعر من امشب دوباره باران شد
ولی دوباره حکایت به انتها نرسید
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 4:20  توسط حمیدرضا عزیزی
|
